حكيم زجاجى

1103

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به نظارهء غازيان شد امير * باستاد از دور مرد خطير سرافراز جعفر چو شير ژيان * كمر بسته آن رزم را بر ميان برون آمد [ از دور ] مردى هزار * گروهى پياده ، گروهى سوار « 1 » به تكبير بگشاد جعفر زبان * منم گفت بر غازيان مرزبان نينديشم از كافران نژند * اگر يار باشد ، سپهر بلند به سر مشركان را بكوبم به سنگ * بگفت اين و در جنگ شد چون پلنگ فراوان از آن بدسگالان بكشت * نمودند قومى كه مانند پشت برفتند در قلعه از بيم سر * ببستند چون سنگ بر كوه در سرافراز جعفر بر آن دو ديار * برانگيخت تا چرخ گردو [ ن ] غبار بزد بر در قلعه نيزه دلير * بغريد مردانه مانند شير ز بارو روان شد بر آن مرد سنگ * بباريد از چرخ تير خدنگ سپر بر سر آورد چون پيل مست * نهنگى به زين ؛ اژدهايى به دست چو شد گرد بر گنبد لاژورد * ز افشين مدد خواست جعفر به درد فرستاد مردى كه يارم فرست * دليران چابك‌سوارم فرست ز امر شما نيز برتافتند * چنين مهتران را زبون يافتند برو بازخوان غازيان را ز راه * بگو تا بيايند پيش سپاه مبادا كه اين‌بار كشته شوند * به خاك و به خون در سرشته شوند كه تا قلعه اين دم سپارم به تو * بلا بر بدانديش بارم به‌تو بيارم برت بابك شوم را * كنم خالى از وى بروبوم را رهانم سران را ز افسون ديو * رسانم به گردنده گردون غريو فرستاده آمد سخن كرد ياد * ورا پور كاو [ و ] س دشنام داد به جعفر چنين داد افشين جواب * كه تو كارها مىكنى ناصواب شما را كه فرمود رفتن به جنگ * زدن تير و خوردن . . . . . . . به سنگ . . . . . . . . . دو صد مرد دادى به باد * ز رزمى كه كردى ز ناگاه ياد ز كردار خام تو دل‌خسته‌ام * شكستى طلسمى كه من بسته‌ام

--> ( 1 ) هزار